یک روز دروغ به حقیقت گفت میای بریم دریا شنا کنیم؟ حقیقته ساده و زود باور پذیرفت. آنها کنار دریا رفتند. حقیقت تا لباس هایش را در آورد دروغ آن ها را دزدید و فرار کرد. از آن به بعد حقیقت عریان و زشت است, ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست. .
در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی .
زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر دردل شب، یک نفر دردل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد... ما همه همسفریم .
مردی در عالم رؤیا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : " این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟" فرشته جواب داد:" می خواهم با این مشعل ، بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم ،آن وقت ببینم چه کسی واقعا واسه خاطر خدا عبادت میکند